#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_154
- من خوبم
مهرسام - نیستی !
-تو چی از من میدونی ؟
مهرسام - از گذشته ات هیچی !از اینکه ایلیا حبست کرده هیچی ! از الانت میدونم !
آه کشیدم - قابل گفتن نیست ، ولی چرا وقتی نمیدونی کمکمش میکنی!
مهرسام - دوستمه ، از برادر بهش نزدیک ترم !
پرسیدم - ممکنه یک روزی ازش متنفر بشی .
دستی به ته ریشش کشید - شاید
سری به طرفین تکون دادم ، لحنم از نفرت پر شد - ایلیا غیرقابل تحمله!
رنگ نگاهش کدر شد - ما می تونیم بسازیم ، ولی شما دخترا نه !
-میدونی چرا ؟
مهرسام سر تکون داد - آره ، چون دختر جنسش لطیفه ، شکننده اس ! زود با حرفی میشکنه ...
اخم کردم - یعنی میخوای بگی ناز نازین! ؟
نیمچه لبخندی زد - نه ، ولی اگر دختر ناز نکشه ، دختر نیست !
دستی به شالم کشیدم و موهامو پشت گوشم زدم - ما دخترارو خورد می کنن !
romangram.com | @romangram_com