#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_153
مهرسام - که یک وقت شما نخوای فرار کنی !
باز سکوت و چشم دوختن به خیابون های شهر ...
روبه روی پارک ... نگه داشت .
مهرسام کمربندش رو باز کرد و دستگیره در رو کشید - فکر کنم ، اینجا بهترین جا باشه !
نگاهی به اطراف کردم ، زیاد به این پارک سر نزدم . ولی هر طور شده من باید مادرم رو ببینم !
پیاده شدیم ، تند دستم رو گرفت و با عجز نگاهم کرد و دوباره نگاه مرموز و خسته ی من !
استشمام عطر طبیعت مستم کرد ، با ولع هوای تازه رو خوراک شش های گرسنه ام کردم. چشمامو بستم و قدم برداشتم .
فکر کردم من چطور می تونم از دستش فرار کنم ؟
سوالات متداول ذهنم تمومی نداشت .
با قرار گرفتن چیز سردی توی دستم ، چشمامو باز کردم ، لیوان بستنی دستم داد . مخالفتی نکردم و از دستش گرفتم. بازش کردم ، شاید طعم شرینش شادم می کرد !
قاشقی کوچک دهنم گذاشتم ، شیرین بود ، به شیرینی روزای خوش بچگی !
باید هرچه زود تر می رفتم ، پا تند می کردم ومی دویدم و می دویدم تا مهرسام دنبالم کنه! زیادی مسخره بود !
ذهنم یاری نمی کرد ، ذهنم قفل کرده بود .مدام مجهولات زندگیم جلوی چشمم رژه می رفت . من با دروغ زندگی می کردم .
مهرسام - سعی کن افسرده نشی!
سنگ جلوی پام رو ، شوت کردم - نیستم
مهرسام لبخند زد - هستی !
romangram.com | @romangram_com