#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_152


اینجا تو این شهر کوچیک از هر نوع قشری زندگی می کرد !

مهرسام - چیزی نمیخوای بخوری ؟

کوتاه گفتم - نه !

مهرسام - ولی من میخوام

بیخیال شونه ای بالا انداختم ، مهرسام ساده و مهربون بود .تو دلش چیزی نبود ! تا می تونست برات برادری می کرد . تو این دو هفته سر و کل زدن باهاش این برداشت رو از شخصیتش می تونستم داشته باشم .

فردی که تنها حسی که می تونی نسبت بهش داشته باشی ، بی تفاوتی و سادگی بود !

نزدیک سوپر مارکتی نگه داشت و پیاده شد . به سمت در من اومد و بازش کرد - پیاده شو

- من چیزی نمیخوام

مهرسام کلافه گفت - میدونم ، ولی نباید تنهات بذارم

پوزخند زدم - قفل کودک نداره!

کنج لبش رو دست کشید - بلند شو دل آرا !

کیفم رو صندلی عقب پرت کردم بلند شدم .دستم رو گرفت . نگاه خسته ام رو بهش دوختم و زیر لب گفتم - تو فقط باید حواست پرت شه !

وارد سوپر مارکت شدیم ، در حین برداشتن خوراکی دستش رو از دستم جدا نمی کرد . پول رو زود حساب کرد و بیرون اومدیم .

سوار ماشین که شدیم گفت - اه ، هربار باید بمیرم و زنده شم !

- چرا ؟


romangram.com | @romangram_com