#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_151

مهرسام - سلام داداش

ایلیا -. ..........

مهرسام - آره خوبیم ، دارم میبرمش بیرون !

ناگهانی از جا پرید و گوشی رو از گوشش دور کرد .

مهرسام - آروم باش ، مواظبم بابا !

ایلیا -. ......

مهرسام اخم کمرنگی کرد - بابا به فکر دل آرا هم باش! پوسید تو اون خونه ، من یکی که خسته شدم .

نگاه کوتاهی به من کرد ، نگاهم رو سمت پنجره کشیدم .

مهرسام - مواظبم ، کاری نمیکنه !خداحافظ



گوشی رو خاموش کرد و شونه هاش رو بالا انداخت - عصبی شد ! به ما چه !

نیشخندی زدم ، حرکتش جالب و خنده دار بود . ولی پنهانش کردم .

ماشین رو روشن کرد - میخوام برم پارک !

خواستم لب باز کنم بگم کدوم پارک تا برای عملی کردن نقشم راحت باشم ، که محلت نداد و گفت - خودم میدونم ، کدوم پارک !

از عصبانیت سرخ شدم ، منظم تر و با برنامه تر از ایلیا ، مهرسام بود !

به سمت مقصدش حرکت کرد ، دست به سینه و اخم آلود به خیابون های شلوغ خیره شدم . به مردم نگاه کردم ، بعضی ها شاد و خوش رو ، بعضی ها بی دغدغه و آروم ! بعضی ها عصبی و تندخو ، بعضی ها اندوهگین و ناراحت !

romangram.com | @romangram_com