#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_150
پشت چشمی نازک کردم و گفتم - باشه !
تند وارد اتاقم شدم ، مانتویی تن و شلواری پا کردم . آیا به همین آسونی که فکر می کردم بود ؟
امتحانش کاری نداشت . موهامو پشت گوشم گذاشتم و از اتاق خارج شدم .
کلید به دست منتظرم بود .به سمت در رفتم قبل از اینکه دستگیره در رو پایین بکشم گفت - فقط پشیمونم نکنی !
دستم سر خورد و گفت - منظور ؟
مهرسام - از اینکه سعی برای فرار نکنی ، من زرنگ ترم و حوصله نقشه کشیدن هاتم ندارم .
ناخن هامو به کف دستم فشار دادم.
مهرسام - لطفا اذیتم نکن دل آرا
سکوت کردم و در رو باز کردم . خواستم بی اعتنا تو پیاده رو راه برم ، که دستم رو گرفت .
مهرسام - بیا با ماشین بریم ، تا زود بر گردیم .
ساعت 9 شب بود ، ولی پیاده روی رو ترجیح میدادم . انگار متوجه شد .
مهرسام - تا یک جایی با ماشین میریم ، بعد راه میریم .
سری تکون دادم ، مهرسام بد نبود ، یعنی بدخواه کسی نبود . طوری عمل می کرد و انجام می داد که همه راضی باشن . در برخورد اول کاملا متوجه میشدی! چه برسه به من که هر شبانه روز نظارت گرش بودم !
به سمت ماشین قدم برداشتم و در جلو رو باز کردم ، نشستم . مهرسام حرکت کرد .مهرسام - الان به ایلیا میگم .
قبل از اینکه ماشین رو روشن کنه ، به ایلیا زنگ زد .
romangram.com | @romangram_com