#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_149
عصبی سمتش برگشتم - ها چیه ! چرا دست از سرم بر نمیدارید ... دو هفته اس اینجا زندانی ام . دو هفته اس آب خوش از گلوم پایین نرفته !
مهرسام دستاش رو به نشونه ی آروم باش بالا داد - خوب ، خوب ! آروم باش !
نفس نفس می زدم ، این خونه خفه بود ، نفس کشیدن تو این خونه عذاب آور بود !
روی میز نشستم و چنگی به موهام زدم - از این خونه و اون عوضی خسته شدم ! هیچ اختیاری دستم نیست !
مهرسام - تمام راه های آزادی رو بسته !
با غیض نگاهش کردم، که تند گفت - یعنی میگم حساب شده عمل میکنه !
خسته گفتم - داره منو نابود میکنه ، چی میگی تو ! حالم از این خونه بهم میخوره !
کمی فکر کرد و گفت - می تونم ببرمت بیرون !
احتیاج داشتم ! من به هوای تازه ی امشب احتیاج داشتم .
-ایلیا رو چه میکنی !؟
مهرسام -نمیدونم چرا اینقدر اصرار داره که حواسم بهت باشه ، اصلا هم نپرسیدم . ولی من در حقش خیانت نمی کنم !
باز پوزخند و باز محو نشدنش از گوشه ی لبم .
تنها لب زدم - تو هیچی نمیدونی ! بفهمی مسلما تغییر می کنی !
گنگ نگاهم کرد - حاضر شم ؟
مهرسام - حواسم بهت هستا !
شاید اینطوری می تونستم ، فرار کنم . اره می شد ، خام کردن مهرسام کاری نداشت!
romangram.com | @romangram_com