#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_148


تنها نگاهش کردم ، صلاح ندیدم جواب بدم . از روبه روش گذشتم و وارد اتاق شدم . خسته تر از اون بودم که بخوام با پسری نجیب ، مثل خودش برخورد کنم . من اعصاب درستی نداشتم ! ولی بی احترامی هم در شانم نبود !

در قفل شد ، انگار میدونست ، پذیرفته ام !

آیا من پذیرفته ام ؟

نه گوشی داشتم و نه لپ تاپی! باید طوری خودم رو سرگرم می کردم تا به چیزی فکر نکنم . باید رها بشم از هر حلقه ی آویز بر گردنم .

کتابی از کمد دیواری بیرون کشیدم . کتاب داستان ! با خوندن اسمش لبخند تلخی زدم " آنشرلی" دخترک مو قرمز و شاد !

روی تخت دراز کشیدم و کتاب رو باز کردم و از اول شروع به خوندن کردم .

ا * * * * * * *

دو هفته ای میشه ، تو خونه حبسم ، وجودم برای دیدن مامان پر میکشه . برای در آغوش کشیدنش زار میزنه . ایلیا مطمئن نیست ، میگه می ترسه کاری بکنم ! ولی دیگه کار از کار گذشته بود!

من از خودم مطمئن نبودم . اگر حامله می شدم چی ؟

دستی به موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم . این روز ها بیشتر تو خونه بود ، تا مبدا من کاری کنم .

ایلیا ، مهرسام رو کشیک قرار داده بود ، تا مواظب من باشه ! پوزخند زدم و از اتاق خارج شدم .

روی کاناپه نشسته بود و طبق معمول سرش تو لپتاپش بود ، با متوجه شدن حضور من گفت - چیزی میخوای ؟

نگاه سردم رو بهش دوختم و جوابی ندادم . وارد آشپز خونه شدم ، بلند شد و همراهم اومد . اخم ظریفی کردم و از یخچال بطری آبی بیرون کشیدم .

- تو چرا اومدی !

اخطار آمیز صدام زد - دل ارا !


romangram.com | @romangram_com