#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_147

ایلیا لبخند زد ، لبخندی مرموز - تموم میشه !

چشمامو بستم ، خسته بودم .

ایلیا -بیا ناهار تو بخور.

-چی داریم ؟

ایلیا کوتاه گفت - کوبیده !

از روی کاناپه بلند شدم و روی صندلی نشستم ، با بی میلی به ظرف غذا خیره شدم . اشتها ی چندانی نداشتم . ولی باید برای تقویت خودم می خوردم .

ایلیا - همه راه های ارتباطیت بسته است ، تا وقتی ازت مطمئن نشدم . ازادت نمیذارم!

سرم رو بالا گرفتم ، تو چشمای بی رحمش خیره شدم . سرد و سرشار از نفرت !

ایلیا- اینطوری نگاه نکن ، تو کله شقی !

اخم کردم و چیزی نگفتم . بعد از خوردن ناهار ظرف رو عصبی تو سینک گذاشتم - خودت زحمتش رو بکش .

با شنیدن صدای زنگ در ، مسیرم رو منحرف کردم و در رو باز کردم . اصلا حواسم به اینکه کی میتونه باشه، نبود !

با دیدن مهرسام ، تعجب نکردم . چون ایلیا گفته بود ، میاد .

تنها سرم رو تکون دادم و لبخند نمایشی زدم - سلام !

خنده رو جواب سلام رو داد و وارد شد - سلام خوبی ؟

-مرسی !

تک خنده ای کرد - مثل اینکه حوصله نداری ، خیلی اذیتت کرده !

romangram.com | @romangram_com