#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_146


پوزخند زد - البته به جز شکایت !

با شکایت زود تر از این زندگی نکبتی خلاص میشدم ولی ...

سرم رو به طرفین تکون میدم ، نه...من همچین آدمی نیستم !

تای ابروش رو بالا انداخت - خب...

ایلیا - بهترین راهه ، دل آرا خوب فکر کن !

با عجز و نفرت گفتم - بچه ، بچههه نابود میشه !

ایلیا - تو مگه بچه دوست نداری ؟ تو مادر خوبی دل آرا ؟

ایا من ساده ام ؟ آیا من خام حرفاش میشم ... آیا حرفاش روم اثر داره ! آیا حاضرم مردی بهم نزدیک بشه ؟ نه ...هرگز !

دخترانه هام بر نمی گشت ، من به پسری نزدیک نمی شدم . پس باید بذارم جنینی تشکیل بشه؟

چنگی به موهام زدم - خدایااا نمیدونم !

ایلیا - دل آرا تو مهربونی، میتونی !

داد می زنم - اشتباه نکن ، من ساده ام ! من دل رحمم...من قاتل روح بقیه نیسسستم!

چشمه ی اشکم جوشید ، من نباید گریه کنم ، من نباید اشک بریزم . من باید اروم باشم .

شاید بچه ای تشکیل نشه ، میذارم به دست سرنوشت . خودش میدونه چیکار کنه ! آهی دلگیر می کشم .

لب زدم - فقط تموم بشه!


romangram.com | @romangram_com