#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_145

انگار حرفامو از نگاهم خوند - دل شکایت نداری ، اونقدر ساده و پاکی که با این همه نفرت انباشته شده ، عمرا دست به همچین کاری بزنی !

راست می گفت ، من خودخواه نبودم ! من بابا نبودم ، من عمو نبودم . من مامان بودم !

ایلیا - زن عمو هم نداره ، زن عمو می ترسه ! بابا مرموز تر و ترسناک تر از این حرفاست!

-خامم نکن

ایلیا کلافه گفت - نمیشی ! دارم روشنت می کنم .

- تو میری و من میمونم با یک بچه !

ایلیا - میتونی با کسی که دوستش داری زندگی کنی !

من عاشق کسی نبودم ، من به کسی دل نبسته بودم ، من تنها به کسی عادت می کنم . ولی نه عادتی ماندگار !

صادق گفتم - عاشق کسی نیستم.

باور نکرد ولی گفت - سعی کن بشی !

پوزخند زدم - مگه به همین سادگی هاست ! تو فقط خوشبختی خودت رو میبنی

ایلیا - مسلما به بچه دل میبندی !

مستقیم گفتم - پدرش میشی !

سکوت کرد و حرفی نزد . حالم از لفظ پدر بهم خورد . بمیرم برای بچه هایی که قرار پدر و مادرش امثالی مثل ما باشن !

-بهتره بیخیال بشی ، من نمیتونم بچه بزرگ کنم

عصبی شد و به میز مشت زد - باید دل آرا ، باید ! تنها راهه ...

romangram.com | @romangram_com