#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_144
- من میمونم و یک بچه تو بغل !
ایلیا - مگه نمیخوای از من جدا شی !
داد زدم - به قیمت نابودی یک بچه ی بی گناااااه !
ایلیا قهقه زد - این بچه ی نیومده و تشکیل نشده ، الان صد تا هواخواه داره !
جوابی ندادم - بچه که اومد ، من میرم هنوز خیلی از نیرو هامون تو سوئد مشغول به کارن ولی شرکت...
سکوت کرد ، شنیده بودم شرکت بزرگی نیست و مخصوصا اونقدر شناخته شده نیست . ولی تقریبا حساب و کارش زیاده !
ایلیا - بعد یک سال میام ، تا آتیش و دعوا ها بخوابه ، بعد توافقی طلاق می گیریم !
من چقدر ساده بودم ، آیا من ساده بودم ؟
بعد بدترین اتفاق زندگیم چرا ذهنم برای فکر یاری نمی کرد . چرا همه در ها روم بسته شده بود ؟
خسته بودم، انگار دیگه هیچی برام مهم نبود . دیگه چیزی برای نابودی نداشتم . این یعنی تسلیم ؟ نه !
- از کجا معلوم عمو بذاره طلاق بگیریم .
ایلیا ساده گفت ، انگار دیگه هیچ دغدغه ای نداشت - قبول می کنه !
چه ساده ، چه ساده آینده ی نامعلوم رو تجزیه و تحلیل می کرد ! چه ساده گفت همه چی خوب پیش میره ، اونقدر با اطمینان ، که لحظه ای باختم !
ایلیا کمی جلو اومد و تو چشمام خیره شد - بهترین راه که از هم جدا بشیم !
باز یاد شکایت میوفتم ، توانایی شکایت دارم ولی ...
romangram.com | @romangram_com