#بغض_محیا_پارت_95
دستم را ازپشتش برداشت و کلافه به سمت حمام هدایتم کرد ...
همون آقاجون منو فرستاده تورو حاضر کنم ...
بهت زده وسط حمام ایستادم ...
پس امیرعباس؟!؟ من هنوز شوهر داشتم ...
با دو بیرون رفتم تا با آقاجون صحبت کنم که ...
ساحل بازویم را گرفت ...
بیا برو دختر مهمونا میرسن حیثیتمون میره ...
آقاجون که در نمیره ...
و من ماتم زده را داخل حمام هل داد ...
حمام کردم اما اشکی نریختم ...
، اشکی نمانده بود دیگر براي ریختن...
من نمیخواستم مال دیگري باشم ...
من که هنوز مال امیر عباس بودم حتی بیشتراز هدي عزیزش...
حوله پیچ از حمام درآمدم و دیدم ساحل تمام لباس هایم را روي تخت ریخته و یکی یکی نبا دقت وارسی میکند...
شلوار سفید و شومیز سیز پسته اي را که میان چشمانم گرفت...
- چطوره ...
چشم غره اي رفتم و بی تفاوت روي انبوه لباس ها نشستم...
- تو که میدونی همه چیزو ساحل تو دیگه چرا آخه...
- حرصی نگاهم کرد ...
- به خدا میزنمتا محیا ...
صرتش را نزدیکم کرد ...
- امیر عباس رفت ...
لباس را توي سینه ام کوبید ...
- بفهم احمق...
داري خودتر بیچاره میکنی...
دستور پوشیدن داد ومن چاره اي جز اطاعت نداشتم ...
و بگذریم چگونه با تمام شرق و ذوقش مرا روي صندلی نشاند و موهایم را آراست و آرایشم کرد ...
romangram.com | @romangram_com