#بغض_محیا_پارت_85
صداي بوق ممتد ماشین هاي پشت خبر از سبز شدن چراغ میداد ...
کلافه دنده را عوض کرد و راه افتاد...
پوزخندي زدم ...
- هه معلومه مثل آقاجونم نیستی ...
قلب مهربون اون کجا و توي سنگی کجا ؟؟؟ خودتو با عزیزاي من مقایسه نکن لطفا که اصلا خوشم نمیاد ...
این از کجا درآمد !!!! مگر او عزیزترینم نبود؟؟؟ این زبان از کی اینهمه تلخ شده بود؟؟؟ متعجب نگاهم کرد ...
اما سریع جمع و جور کرد و تعجب و نا امیدي که در چشمانش دیدم...
- تا چندروز پیش که عزیز بودم ...
چیه یهو اخ شدم ...
؟؟؟ امتحان کردي دیدي خوش نمیگذره گفتی حالا برم سراغ بعدي...
گفته بودم نیس حرف هایش بدجور قلبم را زخمی میکرد؟ !لب فشردم ...
نمیدانم چرا ...
نمیدانم از خشم بود یا عشق زیاد اما امشب زبانم عجیب تلخ شده بود...
- آره پسر عمه دلم میخواد پسر حاج کاظمم امتحان کنم تو چیکار دار...
روي ترمز زد ...
با پشت دست در دهانم کوبید و شوري خون را در دهانم حس کردم ...
موهایم را از روي چادر گرفت و عقب کشید ...
چشمانش پر خون بود ...
صورتش هم سرخ بود ...
سرم عقب رفته بود و صورتش فاصله اي نداشت با صورتم ...
- یه بار دیگه اون گوهی رو که الان خوردي رو تکرار کن تا همینجا دفنت کنم ...
فریاد زد ...
- تکرار کن لعنتی تا نابودت کنم ...
خیره ي چشمانش شدم ...
- بهت تبریک میگم پسر عمه ...
موفق شدي من و از خودت متنفر کنی...
- ازت متنفرم...
romangram.com | @romangram_com