#بغض_محیا_پارت_546

من شوهرم را ببوسم و از پنجره سرك بکشند که...

اخمی کردم و نگاهی به دستانش که روي سر شانه ام بود انداختم...

به سمت در ورودي رفتم تندتر و دستش را پشتم گذاشت...

- خانوم ما چطوره...

با اخم بی آنکه نگاهش کنم گفتم...

- خوبم...

- خوشگله خوب نیست اینجوري وقتی شوهرت از در میاد بهش اخم کنیا...

- شوهرم خودش میخواد...

منکه از در امد بوسش کردم...

در ورودي را باز کردم که کنار گوشم گفت...

" - خانومم صد بار گفتم از حیاط دید داره...

فضاي خصوصی خصوصیه...

من دوست ندارم وقتی زنمو میبوسم کسی ببینه"...

چپکی نگاهش کردم...

" - مردم نشستن منتظر ...

ببینن من و تو کی همدیگرو بوس میکنیم...

بیان پشت پنجره نگاه کنن"...

با لحن تندي ادا کردم جمله ام را...

- این چه طرز صحبته خانوم؟!...

همان لحظه عمه جلوي در آمد...

- اومدي مادر؟!...

خوش آمدي...

امیرعباس لبخند کمی زد...

- سلام مادر جان...

و کتش را در آورد و به دستم داد...

بی حرف لباسش را داخل اتاقش بردم و آویزان کردم...

و همین که خواستم بیرون بیام از در داخل آمد...


romangram.com | @romangram_com