#بغض_محیا_پارت_545

و زیاد نامزد نمونن...

بیچاره مادر می ترسید دخترش را عقد نکرده،حامله کنند...

عمه به مادر نگاهی انداختم...

از آن نگاهایی که تهش خنده موج میزد...

- والا من که از خدامه مژگان جان...

بزار امیرعباس بیاد یه تاریخ خوب بزاریم...

آقاجون تقویم را کنار گذاشت و گفت...

- بیست روزه دیگه ولادته...

پنج شنبم هست...

رو کرد به محسن...

- میتونید کاراتونو جور کنید؟!...

محسن سري تکان داد...

- آره آقاجون درستش میکنم انشااﷲ...

آقاجون سري تکان داد...

- ایشالا که عاقبتتون بخیر باشه...

زنگ حیاط به صدا در آمد...

و من که میدانستم امیرعباس است به سمت در پرواز کردم...

در را به رویش باز کردم...

از چهره اش خستگیی میبارید...

اما لبخندي به رویم زد...

با انرژي سلامی کردم...

روي پنجه بلند شدم و روي گونه اش را بوسیدم...

دستانش را روي شانه ام گذاشت و از خود جدایم کرد...

- علیک سلام عزیزم...

می دانستم چیزي نمی گوید اما حساس است...

یکبار گفته بود که اطراف حیاط دید دارد و مراعات کنم...

اما من که کاري نمی کردم و مردم هم منتظر نبودند که...


romangram.com | @romangram_com