#بغض_محیا_پارت_544
و دیدن چهره ي شاد و خندان خانواده ام ...
براي اضافه شدن عضو جدید روح تازه اي بخشید به من...
و انگار این روزها تمام جهان به نفع ما کار میکرد...
کمی کمک کردم و کمی هم بگو بخند با دخترا...
که حالم را خوبتر از خوب کرد...
ساعت از شش که میگذشت دائم چشمم با عقربه هاي ساعت میچرخید،تا بیاید...
و انگار چیزي گم کرده بودم...
مادر داخل آشپزخانه شد و رو به من کرد...
- محیا،پاشو مادر...
یه سینی چایی بریز همگی بریم تو حیاط...
هوا سرده چایی میچسبه...
سري تکان دادم و چشمی گفتم...
سینی چاي را ریختم و داخل حیاط بردم...
صحنه ي جالبی بود هرکس یه پتو دورش بود...
و مشغول صحبت با کنار دستی اش...
و من براي هزارمین بار خدا را شکر کردم...
بابت چنین خانواده ي پر جمعیتی...
چاي را تعارف کردم و کنار دست ساحل را براي نشستن انتخاب کردم...
بخاري برقی کنار دستش بدجور چشمک میزد...
مادر رو به آقاجون کرد...
" - آقاجون به نظرم آخر این ماه...
بساط عروسی این دو تا جوونو راه بندازیم...
درست نیست شکم ساحل بیاد بالا"...
آقاجون چایش را نوشید و سري تکان داد...
مادر که انگار چشمش ترسیده بود...
نگاهی به من کرد و رو به عمه گفت...
- مرجان عزیزم بهتره این دوتام دیگه عقد کنن...
romangram.com | @romangram_com