#بغض_محیا_پارت_543

سرسري نگاهم کرد...

- هیچی من برم...

و رفت و در را پشت سرش بست...

شانه اي بالا انداختم و دوباره مشغول شدم...

نمی دانم چند ساعت بود که مشغول بودم...

گردنم که خشک شده بود را به سختی تکان دادم...

و نگاهی به ساعت انداختم ...

حتما باید تا الان محسن رسیده باشد...

دلم میخواست ببینم عکس العمل برادرم را...

هنگامی که می فهمد پدر شدنش را...

کش و قوسی به بدنم دادم...

وگشنگی هم البته فشار آورده بود...

تا به خودم تکان دهم و پایین بروم...

با زور از جا بلند شدم و پایین رفتم...

هر چه از پله ها پایین می رفتم صداي شلوغی بیشتر میشد...

قدم تند کردم و اولین چیز محسن را دیدم که هاج و واج به ساحل نگاه میکرد...

ساحلی که میخندید...

چند قدم برداشتم و دستم را روي شانه ي برادرم گذاشتم...

ناخودآگاه آغوش باز کرد و مرا در بر گرفت...

آروم در گوشش گفتم...

- مبارکه آقاي پدر...

انگار به خودش آمده باشد...

باذوق نگاهم کردم...

انگار شرمش میامد همسرش را جلو ي جمع در آغوش بگیرد...

و من را در آغوشش میفشرد بیشتر...

دیگر دلم نیامد جمع خانواده رو رها کنم...

و به اتاقم بروم همانجا ماندم و کنار هم نهار خوردیم...


romangram.com | @romangram_com