#بغض_محیا_پارت_542

اما آنقدر خود دار بود تا عروسش را در آغوش بگیرد و تبریک بگوید...

و دمی از نگرانی اش نزند...

و نعیم جزء دسته ي خوشحال ترین ها بود...

و دائم میگفت بالاخره من هم تواین خونه یه سنگ صبوري پیدا میکنم...

و ما میخندیدم به مسخره بازي هایش...

آقاجون هم دستی روي سر ساحل کشید و پیشانی اش را بوسید و تبریک گفت...

و قرار شد خود ساحل ماجرا را به محسن بگوید...

درس می خواندم در اتاقم و رژه رفتن هاي مدام ساحل روي اعصابم بود...

کلافه گفتم...

- وااي ساحل یه دقیقه آروم بگیر...

روانی شدم بسکه راه رفتی...

با هیجان خاصی روبه رویم نشست...

- خب چیکار کنم محیا...

چجوري بگم بهش ...

نگاه عاقل اندر سفیهی انداختم...

- چجوري داره؟!...

بگو حاملم چجوري نداره که...

پوفی کشید و بی ذوقی نثارم کرد...

دوباره نگاه از کتاب گرفتم...

- حالا خوبه تا دو ساعت پیش آبغوره میگرفتی...

و کاسه ي چه کنم دست گرفته بودي...

دستش را در هوا تکان داد و بی توجه به من گفت...

- الاناست که بیاد من برم یه کاري بکنم...

تو که کلا هیچ کمکی نمی کنی ...

بدتر زخم زبونم میزنی...

متعجب نگاهش کردم...

- وااا من کی زخم زبون زدم...


romangram.com | @romangram_com