#بغض_محیا_پارت_541

یاروام گذاشته در رفته...

وایسا ببین محسن اگه بفهمه چه ذوقی میکنه ...

لبخند کمرنگی روي لبهاي خشکش نمایان شد...

- یعنی خوشحال میشه محیا؟!...

با تعجب گفتم...

- چرا نشه خدا بهش هدیه داده...

و براي اینکه حال و هوایش را عوض کنم،گفتم...

- وااي منو بگو...

هم عمه میشم،هم زن دایی...

خنده اش پررنگ تر شد...

- آره داداشمم هم دایی میشه ،هم شوهر عمه...

راستش خودم هم کمی نگران بودم...

اما با دیدن آرامش امیرعباس،طوفان دلم آرام گرفت...

که اینطور دل ساحل را قرص میکردم...

نگاهی به ساعت ماشین کردم و رو به ساحل گفتم...

- مامان خانوم چیزي نمی خواي؟!...

هوس نکردي چیزي بخریم بعد بریم خونه...

ساحل سرش را به علامت منفی تکان داد...

و رو به بیرون خیره شد...

منهم دیگر چیزي نگفتم...

تا کمی با خودش خلوت کند و شرایط جدیدش را با خود حلاجی کند...

جلوي خانه پارك کردم و کمک کردم تا ساحل پیاده شود...

و امیرعباس هم کمی بعد رسید...

قنادي ایستاده بود تا شیرینی بخرد و این هم از سیاست و درایتش بود...

خبر بارداري ساحل را دادیم...

عده اي خوشحال شدند و عده اي نگران...

مثل مادرم که نگرانی در نی چشمانش رج میزد...


romangram.com | @romangram_com