#بغض_محیا_پارت_540
جلوي در درمانگاه امیرعباس رو به من کرد...
- محیا جان شما با ساحل برو...
من یکم با مامان حرف بزنم...
سري تکان دادم و به ساحل که کمی حالش جا آمده بود کمک کردم تا سوار شود...
نشستم و بی آنکه کلامی حرف بزنم رانندگی کردم...
میدانستم احتیاج به سکوت دارد...
ده دقیقه اي گذشت و صدایم کرد...
محیا؟!...
همانطور که به رو به رو نگاه میکردم جوابش را دادم...
- جان؟!...
- حالا چی میشه؟!...
از آینه نگاهی به امیرعباس که پشت سرمان می آمد کردم...
- هیچی مگه قراره چیزي بشه؟!...
عروسی رو جلو میندازیم...
با بیچارگی گفت...
" - آخه سربازي محسن تموم نشده...
بعد مردم چی میگن...
با چه رویی تو خونه سرمو بلند کنم"...
نگاهی انداختم به صورت رنگ پریده اش...
" - گور باباي مردم...
مردم مگه میان جاي تو بچه داري کنن...
که اهمیت میدي به قضاوتاشون...
در دهن همه رو که نمیشه بست...
بعدم تو خونه چرا نتونی سرتو بلند کنی؟!...
خلاف کردي مگه؟!...
شوهرته ها...
یه جوري عزا گرفته انگار از دوست پسرش حامله شده...
romangram.com | @romangram_com