#بغض_محیا_پارت_539
- بزار عقد کنیم حالا...
لبخندي زد و نگاهی به فنجان خالی ام کرد...
و از جا بلند شد...
- بلند شو خانوم تا مامان مخ ساحل بیچاره رو نخورده...
بلند شو عزیزم...
همین که از جا بلند شدم موبایلم زنگ خورد...
پاسخ دادم عمه بود...
که خبر تمام شدن سرم ساحل را داد...
تلفن را قطع کردم وکمی قدم هایم را تندتر برداشتم...
و دستم را دور بازوانش حلقه کردم...
- عمه زنگ زد گفت سرم ساحل تموم شده...
سري تکان داد و به سمت درمانگاه رفتیم...
امیرعباس به سمت تخت ساحل رفت...
که عمه با دیدنش لبش را گاز گرفت و رو به من لب زد...
- گفتی؟!...
و من چشمانم را با اطمینان باز و بسته کردم تا نگران نباشد...
امیرعباس بالاي سر ساحل رفت و کمکش کرد تا بشیند...
شالش را روي سرش مرتب کرد و با لحن شوخی گفت...
- پاشو خوشگل خانوم...
پاشو مامانم اینقدر نازك نارنجی...
ساحل مات نگاه کرد برادرش را و سپس به من نگاه کرد...لبخندي زدم...
سرش را پایین انداخت...
و با خجالت گفت...
- شرمنده دادش...
امیرعباس خنده اي کرد...
- بلندشو دختر بلند شو...
حاملگی زده به مغزت دیونه ام شدي...
romangram.com | @romangram_com