#بغض_محیا_پارت_538

تکیه داد...

- نه، ولی از حال مامان و اشک هاي ساحل...

و تابلو بازي هاي شما فهمیدم...

دستانم را در هم گره کردم...

- خب حالا چیکار میشه کرد؟!...

عاقل اندر سفیه نگاهم کرد...

-ما کاري نمی کنیم اما ساحل...

مثل اینکه باید بچشو به دنیا بیاره دیگه...

هاج و واج اینهمه ریلکس بودنش شدم...

توقع این را نداشتم این همه راحت باشد...

- نه یعنی منظورم اینه که عقدن هنوز خب...

اخمی کرد...

" - این چه حرفیه محیا جان؟!...

ساحل و محسن زن و شوهرن...

چه اشکالی داره بچه دار بشن...

یکم عروسیشونو زودتر میگیریم"...

با دهان باز نگاهش میکردم...

مثل اینکه به جاي آرام کردنش...

او داشت مرا آرام میکرد...

کیک و قهوه اي سفارش دادیم و در سکوت خوردیم...

و من زیر چشمی هر از گاهی نگاهش میکردم...

خیلی بی تفاوت داشت قهوه اش را می نوشید...

"- میگم امیرعباس جان شما از اینکه دایی شدي...

هیچ حسی نداري، چرا اینقدر خنثی هستی خب"...با چنان عشقی نگاهم کرد که تمام دنیایم لرزید...

" - چرا خیلی خوشحالم اما من منتظر یه اتفاق بهترم...

مثلا بهم بگن بابا شدي"...

چپکی نگاهش کردم...


romangram.com | @romangram_com