#بغض_محیا_پارت_537

بدترین زمان ممکن رسیده بود لعنتی...

از عکس العملش به شدت میترسیدم...

مهربان و آرام مثل همیشه بود...

- سلام خانوم...

وپیشانی ام را خیلی سریع و کوتاه بوسید...

سئوالی به مادرش و سپس به من نگاه کرد...

- چی شده؟!...

دستش را گرفتم و به سمت در کشاندم...

- بیا بهت میگم...

- وایسا یه حالی از ساحل بپرسم...

نگاهی به ساحل کردم که بغض کرده...

رویش را به سمت پنجره کرده بود و آرام اشک میریخت...

- اون الان زیاد روبه راه نیست بیا به لحظه...

همانطور با نگاه متعجب و سوالی کنارم راه افتاد...

- میگم بیا بریم این کافه اون دست خیابان...

ایستاد و با تعجب گفت...

" - محیا خوبی؟!...

ساحل مریضه اونوقت ما بریم کافه نشینی"...

- بیا کارت دارم ...

ساحل خوبه...

به زور کشاندمش به سمت بیرون درمانگاه...

پشت میز نشستیم...

دستانش را حائل تنش کرد و نگاهم کرد...

" - موضوع چیه خانوم خوشگله؟!...

نکنه این همه نگرانی براي اینکه میخواي بهم بگی ساحل حاملست؟"!...

یکه خورده نگاهش کردم...

- تو میدونستی؟!...


romangram.com | @romangram_com