#بغض_محیا_پارت_536
- همین درمانگاه نزدیک خونه...
- باشه اومدم...
و تا آمدم مخالفت کنم تماس را قطع کرد...
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ي کاشی اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی...
گوشی را داخل کیفم سر دادم ...
و به سمت عمه رفتم که کنار گوش ساحل غرغر میکرد...
و دلم کباب شد براي خواهري که...
در سکوت گوش میداد و آرام اشک میریخت...
به داد ساحل رسیدم و میان حرف عمه پریدم...
" - ساحل جان پاشو...
پاشو این آبمیوه روبخور...
یکم حالت جا بیاد"...
به کمکم از جا بلند شد به سختی و جرعه اي نوشید...
با بی حالی گفت...
- محیا ببین گوشیو محسن زنگ نزده؟!...
- نه نگران نباش اون سر پسته...
پلک زد و اشکش چکید...
و من دلم کباب شد...
و ناخودآگاه نگاه شماتت باري به عمه کردم...
نزدیکش شدم و آرام گفتم...
"- عمه تو رو خدا ببین ارزش داره...
به خاطر حرف مردم اینجوري دخترتو اذیت کنی؟"!...
عمه دستش را جلوي صورتش گذاشت...
و هاي هاي گریه کرد...
متعجب خیره اش شدم ...
و نگاهم کشیده شد به امیرعباسی که از در داخل آمد...
هول کرده جلو رفتم و سلام دادم...
romangram.com | @romangram_com