#بغض_محیا_پارت_535

خلاف که نکردن،چرا اینجوري میکنی...

آروم باش تورو خدا الان سکته میکنی...

اصلا امیرعباس و من باهاش حرف میزنم...

نگاه ساحل حالش بده...

اینجوري خون به جیگرش میکنید...

خدا رو خوش میاد"...

عمه بی توجه فقط گریه میکرد...

پوفی از کلافگی کشیدم...

و به موبایلم که ربع ساعتی بود که داشت خودش را می کشت پاسخ دادم...

صداي عصبی امیرعباس تکانم داد...

"- محیا؟!...

چرا جواب نمیدي؟!...

دو ساعته دارم زنگ میزنم...

مگه کلاست تموم نشده"...

آرام سلام کردم و علیکی گفت...

- راستش اومدیم درمانگاه ...

یکم حال ساحل ناخوش بود...

- ساحل؟!...

ساحل چی شده؟!...

با صداي آرامش بخشی پاسخ دادم...

"- چیزي نیست انشااﷲ که خیره...

الان حالش خوبه نگران نباش"...

ملامت گر گفت...

- نباید وقتی میري جایی یه خبر به من بدي آخه؟!...

- شرمنده نگران ساحل بودم یه کمی ...

همه چی یادم رفت...

- حالا کدوم درمانگاهی؟!...


romangram.com | @romangram_com