#بغض_محیا_پارت_534

دکتر لبخندي زد...

"- مشکل که نه ...

ولی کوچولوتون یکم شیطونه مامانشو اذیت میکنه"...

با چشم هاي گرد به دکتر زل زدم...

او چه میگفت ؟!...

ادامه داد...

- تبریک میگم خواهرتون بارداره...

نگاهی میان ساحل و دکتر انداختم...

و لب زدم...

- واقعا؟!...

لبخندي زدم...

- ساحل مبارکه...

که عمه با ضرب توي صورتش کوبید...

- خاك برسرم ساحل یعنی چی حامله اي؟ !اشک ساحل چکید...

شانه اش را گرفتم...

" - چرا گریه میکنی ساحل؟!...

هدیه به این قشنگی از خدا گرفتی،چته دختر؟"!...

عمه گفت ...

" - الان آخه محیا جون...

می فهمی ساحل عقد کردست...

مردم چی میگن...

اي واي، واااي...

به امیرعباس چی بگیم؟"!...

عمه را در آغوش گرفتم و دعوتش کردم به آرامش...

" - عمه جان مردم حرف زیادي میزنن قربونت برم...

چیکار به حرف مردم داري آخه شما؟!...

امیرعباسم چیکار داره ،آخه شوهرشه...


romangram.com | @romangram_com