#بغض_محیا_پارت_533
خداحافظی کردم و از آشپزخانه که بیرون آمدم...
با ساحلی با حال نزار و رنگ پریده روبه رو شدم...
دروغ چرا ترسیدم با دیدن چهره اش...
به سمتش قدم تند کردم و زیر بغلش را گرفتم...
- ساحل خوبی؟!...
بی جان سري تکان داد...
بی درنگ به سمت اتاقش بردم...
تا لباس بپوشانم و درمانگاه ببرم...
با دیدن رنگ و رویش دور دانشگاه را خط کشیدم...
بی حس خودش را در آغوشم رها کرده بود...
به سختی لباس هایش را پوشاندم...
و سوار ماشین شدیم به همراه عمه...
به کمک عمه روي تخت درمانگاه خواباندیمش...
و دکتر هم بالاي سرش آمد...
با نگرانی به سوال و جواب هاي دکتر گوش میدادم...
آزمایش اورژانسی گرفتند و من دلشوره ي بدي گرفته بودم...
از تجربه ي تلخی که از هدي داشتم...
ساعت یه کندي میگذشت تا آزمایش ساحل حاضر شود...
و من حتی نمی دانستم چه آزمایشی بود...
نگاهی به عمه کردم که تسبیح میچرخاند...
جواب حاضر شده بود مثل اینکه...
که دکتر بالا سر ساحل برگه اي را ورق میزد...
اما لبخندش براي چه بود؟!...
نگاهی به ساحل کردم که بی حس چشم دوخته بود به دهان دکتر...
نزدیک تر رفتم...
و سوالی نگاهی به دکتر کردم...
- دکتر مشکلی که نیست...
romangram.com | @romangram_com