#بغض_محیا_پارت_532
و به عشق دیدنش هر روز چشم باز میکردم...
سه ماه بود از محرم شدنمان میگذشت و من هر روز شیدا تر میشدم...
و به قول مینا نابود شده بودم...
و چقدر دوست داشتم این امیرعباسی که با وجود محرم بودنمان...
از حد خودش فراتر نمی رفت...
با تمام تب خواستنی که نسبت به من داشت...
و من هر روز بیشتر به سمتش کشیده میشدم...
هر روز بخش جدیدي از شخصیتش را کشف میکردم...
فکر کردن را کنار گذاشتم و از رختخواب پایین آمدم...
و با لبخند خمیازه اي کشیدم و حاضر شدم براي دانشگاه رفتن...
و پایین رفتم تا چیزي بخورم...
زن عموها با عمه و ساحل داخل آشپزخانه بودند...
سلامی دادم و تا آمدم روي صندلی بشینم...
ساحل با ضرب از جا بلند شد و به سمت دستشویی دویید...
با تعجب مسیر رفتنش را نگاه کردم ...
و رو به عمه کردم و گفتم...
- چش بود؟!...
" - هیچی مادر ازصبح همش حالت تهوع داره...
فکر کنم دیشب با محسن رفتن شامِ بیرون خوردن...
مسموم شده"...
"- شاید...
حالا من میرم دانشگاه...
اما اگه بهتر نشد بگید بیام ببرمش درمانگاه"...
تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است !
عمه نگران دست هایش را بهم مالید...
- ایشالا که هیچی نیست مادر...
بقیه چایم را خوردم و از جا بلند شدم...
romangram.com | @romangram_com