#بغض_محیا_پارت_531

اخمی کرد...

"- اولا که کاري نمیکردم...

دوما براي چی واسه بوسیدن زنم باید از کسی خجالت بکشم...

سوما اون اونقدر بی تربیت نیست که بی اجازه وارد اتاق یه زن و شوهر بشه"...

دستانش را از اطرافم برداشت و به سمت بیرون رفت...

-میرم پایین...

بپوش بیا...

و من اصلا اخم هاي درهمش را نمی خواستم در اولین روز محرمیتمان...

سریع لباس پوشیدم و آبی به صورتم زدم تا کمی از التهابم فروکش کند...

انگار این امیرعباس جدید و مهربان قهر کردن هم بلد بود...

پایین که رفتم سفره را پهن کرده بودند...

خداروشکرکردم که حداقل سفره ي غذا نشان میداد...

امروز جشن و شادي داشتیم...

چندمدل غذاي خوشمزه ایه که مادر و عمه تدارك دیده بودند...

بدجور چشمک میزد و اشتهایم را تحریک کرده بود...

کنار امیرعباس نشستم که گل لبخند عمه باز شد...

و از ذوقش خودش برایمان داخل یک بشقاب غذا کشید...

برایم سخت بود جلوي جمع و این لوس بازي ها به قول مینا...

با غذا بازي کردم و به سختی قاشقی به دهان بردم...

امیرعباس هم همانطور که اخم هایش درهم بود...

از گوشه ي بشقاب غذایش را میخورد...

مقداري ماست برایم کشید و جلویم گذاشت...

دلم رفت براي مردم که با وجود ناراحتی اش علاقه هایم را فراموش نمی کرد...

همین توجه هاي زیر پوستی اش که دل مرا از پا در می آورد...

و عجیب بود که انقدر زندگی برایم شیرین شده بود...

و جالب نبود هر روز صبح به جاي رخوت و کسالت...

یاد داشتن امیرعباس تن و روحم را جان می بخشید...


romangram.com | @romangram_com