#بغض_محیا_پارت_530

- میترسم اونوقت بهت زیاد خوش بگذره...

و طنین خنده ي بلندش شیرین ترین صداي عالم بود...

اگر سرت را روے قلبم بگذارے هیچ صدايے نخواهے شنید قلب من طاقت این همه خـوشبختے را ندارد از لبخندي به خنده اش زدم...

- سردیت میشه اونوقت من میدونم...

خنده اش کمرنگ شد و نگاهش عجیب و خاص شد...

جور خاصی که تمام تنم را مور مور کرد...

نزدیک تر شد و شانه ام را میان دستانش گرفت...

- نه تو طبعمو گرمِ گرم میکنی...

نمیزاري سردیم کنه...

از نگاه خیره ام دست برداشتم ...

و به سینه اش خیره شدم از بی حیایی اش...

از حصار دستانش فرار کردم...

و شال و چادرم را از زمین برداشتم...

- بریم زشته جلوي همه اومدیم بالا...

سمتم آمد و از پشت در آغوشم گرفت...

- زشته ؟!...

واسه اینکه با زنم خلوت میکنم؟!...

آمد بوسه اي روي گردنم بزند...

که صداي در از جا پراند مرا...

و او همچنان بی خیال بوسه اي روي گردنم کاشت...

صداي ساحل از پشت در آمد...

- داداش؟!...

محیا...

بیاین نهار...

و صداي قدم هایش که دور میشد به گوشم رسید...

- من نمی دونم کی اینطور بی حیا شدي...

نمی بینی خواهرت پشت دره؟!...


romangram.com | @romangram_com