#بغض_محیا_پارت_529

خندیدم...

- خیلی به خودت مطمئنی آقا...

نزدیک کرد صورتش را...

- آره به خودم مطمئنم چون تورو دارم...

عمیق لبانم را بوسید...

پاسخ بوسه اش را دادم...

که مرا بیشتر به خود فشرد...

و همزمان چادر وشال سفیدم را روي زمین انداخت...

جدا شد و من نفسی تازه کردم...

موهایم را نوازش کرد و بوسه اي روي سرم زد...

دلم تنگ شده بود واسه لمس این ابریشما...

خجالت کشیدم ولب فشردم به عادت همیشه...

نگاهش کردم...

- حالا نه اینکه خیلی قبل عروسیمون رعایت میکردي...

بی توجه به حرفم در آغوشم گرفت...

- حالا دیگه مال خودم شدي...

هر چند که بودي قبلنم...

نگاهش کردم ...

و تمام عشقی را که داشتم در چشمانم ریختم...

چانه ام را گرفت و خیره ام شد...

" - مرسی که احترام میزاري به من...

و درکم میکنی...

میدونم سختت بود که امروز اونطور که میخواي به خودت نرسی...

ولی میخوام بدونی تو با همین سادگیت براي من زیباترینی...

بریم خونه ي خودمون دیگه راحت میشی...

هر چقدر دوست داري میتونی خودتو برام خوشگل کنی"...

دستم را روي سینه اش گذاشتم...


romangram.com | @romangram_com