#بغض_محیا_پارت_528
چشم غره اي نثارش کردم...
و دنبال امیرعباس از پله ها بالا رفتم...
با تردید به بقیه نگاه کردم...
هر کس سرش به کار خودش بود...
انگار نه که همین چند لحظه پیش جشن وصلی بود...
هیچ هیجان خاصی در خانه دیده نمیشد...
به نظر این عجیب نبود؟!...
بی خیال به نگاه هاي بد جنس ساحل و دریا و نگار از پله ها بالا رفتم...
وشانه اي از بی تفاوتی خانواده ام بالا انداختم...
بالاي پله ها که رسیدیم امیرعباس دستم را گرفت...
و قدم تند کرد به سمت اتاق من...
اتاقی که در روزگاري نه چندان دوراتاق مشترکمان بود...
بی آنکه حتی پایش را دراین اتاق گذاشته باشد براي ماندن...
وارد اتاق شدیم ...
و نگاهم که به نگاهش گره خورد...
انگار نه تنها قلبم که دنیا هم ایستاده بود...
به راستی من مجنون بودم...
مجنونی دیوانه که هر لحظه تشنه ي مرد روبه رویم بودم...
داشتمش در عین که هیچ وقت نداشتمش...
و باورم نمیشد این لحظه تمام و کمال مال من باشد...
و مرد روبه رویم هم تمام و کمال مال من باشد...
ناباورانه بهش چشم دوخته بودم...
لبخند کمی زد...
" - محیا از این به بعد فقط میخوام تو چشات عشق به من باشه...
نه غم نه دلتنگی...
نمی خوام جز من چشات هیچ چیز دیگه اي رو منعکس کنه...
یعنی نمیزارم"...
romangram.com | @romangram_com