#بغض_محیا_پارت_527
نمی دانم چه مرگم بود که حتی جرات نگاه کردن به امیرعباس را هم نداشتم...
انگار در دلم رخت میشستند...
و به قول مینا همه چیز زیادي سرجاي خودش بود ...
وعجیب نبود که من عادت به این نظم نداشته باشم؟!...
دستم را که گرفت دلم که نه تمام تنم گرم شد...
نگاهش کردم...
لبخندي زد...
لبانم را روي هم فشار دادم طبق عادت...
و جرعه اي از چاي روبه رویم خوردم...
کم کم همه متفرق شدم و من هنوز مصرانه روي صندلی ام چسبیده بودم...
مینا چشم غره اي نامحسوس زد و اشاره کرد به امیرعباس...
نگاهی به امیرعباس کردم...
که مینا در گوشم گفت...
"- چرا عین این منگولا چسبیدي به صندلی...
پاشو دست این بغل دستی تو بگیر ببر بالا بابا...
حالمو بهم زدي چقدر یبسی"...
نگاهش کردم...
یعنی زشت نبود؟!...
مینا اخمی کرد...
- نگاه هنوز مثل بز نشسته سرجاش...
پاشو بابا...
پاشو...
که همان لحظه امیرعباس چایش را روي میز گذاشت...
و رو به من کرد و به دادم رسید...
- خانوم پاشو یه لحظه کارت دارم...
از جا بلند شدم که مینا همان جا کنار گوشم گفت...
- مگر اینکه یه آبی از این بدبخت گرم شه توکه هیچی...
romangram.com | @romangram_com