#بغض_محیا_پارت_526
شانه ام را گرفت و روي صندلی نشاندم...
و با ساحل شروع کردن به آماده کردنم...
هر چند بدون کمک آنها هم میتوانستم حاضر شوم...
موهایم را که خشک کردند...
هر چقدر هم که اصرار کردند تا آرایشم کنند نگذاشتم...
به هواي قولی که به امیرعباس داده بودم...
هر چند که عروس بودم...
لباس یک دست سفیدي پوشیدم...
و با ساحل و مینا پایین رفتیم...
عمه با دیدنمان سریع به داخل آشپزخانه رفت...
و اسپند دان را آورد و دور سرم گرداند...
و ماشاللهی نثارم کرد...
حاج آقا آمده بود و همه در سکوت در نشیمن بودند...
و انگار که تنها حال وصل را عمه ام داشت...
کنار امیرعباس نشستم بی حرف...
و با مهر یک سکه دوباره صیغه محرمیت میانمان جاري شد...
چقدر تفاوت داشت حال الانمان با گذشته...
و بابت این چقدر خدا را شکر میکردم...
بله که دادم صلواتی فرستادند همه...
و تنها هدیه ربع سکه ي آقاجون بود...
هرچند که توقعی هم نبود تمها صیغه محرمیتی ساده بود...
ساحل و مینا شیرینی و میوه تعارف کردند...
و نگار هم چاي را دور گرداند...
گپ و گفت بقیه گل انداخت دوباره...
نگاهی به صندلی اي که چند لحظه پیش حاج آقا روي آن نشسته بود انداختم...آنقدر در خودم غرق بودم که حتی متوجه رفتن او هم نشدم...
نگاه گرداندم میان خانواده ام...
چقدر حال متفاوتی داشتم...
romangram.com | @romangram_com