#بغض_محیا_پارت_525
با دیدن مینا لعنتی فرستادم و چشمانم را مالیدم...
و با غر گفتم ...
- تو دیگه از کجا پیدات شد...
- مگه میشه امروز کنارت نباشم؟!...
بدبخت خر الاغ...
پتو را روي سرم کشیدم...
- کی به تو گفته که آخه کله سحر بیاي ور دل من...
کنارم دراز کشید...
" - تا ساحل و دارم که غم ندارم...
ماشالا تمام اخبار روز رو در اسرع وقت بهم میرسونه"...
شانه اي بالا انداختم...
و پتو را محکم تر دوباره روي سرم کشیدم...
پتو را از روي سرم کشید...
"- پاشو بابا خبر مرگت...
روز خر شدنته...
ساعت یازده لنگ ظهر گرفتی خوابیدي"...
پوفی کشیدم و پتو را پس زدم...
- پاشو بابا آقاجونت گفته دو عاقد بیاد...
اونوقت تو هنوز تو جایی...
با رخوت خمیازه اي کشیدم و کسل سرجایم نشستم...
و بی توجه به وراجی هاي مینا یک راست بلند شدم و حمام رفتم...
همانطور با حوله از حمام بیرون آمدم...
و دیدم ساحل و مینا روي تخت نشستند...
ساحل با دیدنم کل مسخره اي کشید...
چشم غره اي رفتم و شروع کردم به خشک کردن موهایم...
مینا خندید...
- حالا کم ناز بیا بابا...
romangram.com | @romangram_com