#بغض_محیا_پارت_524

از صدایش انگار احساس میبارید...

آرامتر ادامه داد...

- قول میدم...

مگه انتهاي دنیا همین گوشه ي اتاق نبود؟!...

به خدا که مرگ هم نمی توانست از این لحظه ي زیبا جدایم کند...دلم پر از شوق بود...

پر از ذوق...

لب زدم...

- دوستت دارم...

کمی مکث کرد و پرسید...

- چی گفتی؟!...

لب فشردم...

- شب بخیر...

- نه اونی که الان گفتی رو درباره تکرار کن...

خنده ام گرقت از شیطنت...

و با بدجنسی کفتم...

چیزي نگفتم که...

خندید...

- باشه خانوم...

بخواب فردا کلی کار داریم...

دلم ریخت از یاد فردا...

شب بخیر آرومی گفتن...

و خودم را روي تخت رها کردم با لبخند...

و نفسم را بیرون دادم...

و چشم روي هم گذاشتم...

اما خدا میداند که تا صبح خوابم نبرد از ذوق مال او شدن...

دم دماي شش صبح بودکه هوشم برد بالاخره...

با پرش سنگینی رویم از خواب پریدم...


romangram.com | @romangram_com