#بغض_محیا_پارت_523

و این اولین باري شد که بدون آنکه از چیزي مطمئن باشم قول دادم...

ساحل بالا آمد و نگاهی با لبخند به ما کرد ...

و رو به محسن گفت...

- خوب با آبجی جونت گرم گرفتیا...

اشک هایم را پاك کردم و خندیدم...

- دیگه ما اینیم دیگه...

با ذوق خندید...

- ایشالا همیشه اینجور باشید...

لبخندي زدم و سري تکان دادم و تنهایشان گذاشتم...

از شدت ذوق به خودم در آینه نگاه کردم و دور خودم چرخیدم...

یعنی میشد مال هم شویم؟!...

بی دردسر؟!...

بی مانع؟!...

عاشق باشیم...

یعنی میشد من هم بالاخره سامان میگرفتم؟!...

صداي موبایلم در آمد و از جا پریدم...

موبایل را برداشتم ونام امیرعباس رویش چشمک میزد...

تماس را وصل کردم بی آنکه چیزي بگویم...

با لبخند فشردم روي هم لبهایم را...

صداي گرمش ضربان قلبم را روي هزار میبرد...

- خانوم ما رو ندیدي شما؟!...

مثل اینکه زبونشو موش خورده...

صداي خنده ام داخل گوشی پیچید...

سکوت کرد...

با شک به روي موبایلم نگاه کردم و الویی گفتم...

- دنیا رو واسه خنده هات به هم میریزم محیا...

قلبم تکان خورد انگار...


romangram.com | @romangram_com