#بغض_محیا_پارت_522

دلم خون میشه وقتی یاد چشاي گریونت میوفتم...

قلبم آتیش میگیره از یاد گوشه گیریا و تنهاییات...

تو سوختی تو این عشق محیا...

سوختی خواهرم...

نمی خوام بسوزي...

میترسم ..میترسم از خوشبخت نشدنت"...

خودم را در آغوش مهربانش انداختم...

و اشک هایم یکی یکی روي گونه ام غلطید...

" - محسن قلبم فقط اونو میخواد...

نمی تونم نفس بکشم بی اون...

اینبار همه چی فرق میکنه...

نمی خوام اخمات تو هم باشه تو بهترین شب زندگیم"...

نگاهش کردم...

- حالا که من و میخواد دوستم داره...

هیچی نمی خوام محسن...

با بهت نگاهم کرد و من تشخیص دادم نم اشک را در نی چشمانش...

"- می دونم محیا عاشقی...

امیدوارم این بار این عشق خاکسترت نکنه...

می خوام بخندي...

اگه کنار امیرعباس میخندي من کیم که نه بیارم"...

با عشق دوباره در آغوشم گرفتمش...

سرم را بوسید و کنار گوشم گفت...

- بهم قول بده خوشبخت باشی...

باشه؟!...

چشمانم را روي هم فشار دادم و قطره اشکی چکید...

آرام لب زدم...

- قول میدم...


romangram.com | @romangram_com