#بغض_محیا_پارت_521

از جا بلند شدند و من هم همراهشان بلند شدم...

ساحل سالاد را از یخچال بیرون آورد و با شیطنت گفت...

- شما دیگه چرا عروس خانوم...

پاییـزِ بی باران خود تویی درست وقتی که نمی آیی ...

گمشویی نثارش کردم و خندیدم...

بشقاب ها را آماده کردم...

و بالاخره با کمک نگار و ساحل ودریا سفره را انداختیم...

و همه دور سفره نشستیم و انگار نه که همین چند لحظه پیش...

حرف ازدواج در این خانه بود...

هر کس مشغول کار خودش بود...

و تنها بازمانده هاي گفتگوي لحظات پیش چهره ي درهم مادر و محسن بود...

شام را هم خوردیم و دیدم محسن از پله ها بالا می رود...

به دنبالش رفتم و دستش را گرفتم...

همانجا ایستاد...

همانطور پشت به من ایستاده بی آنکه برگردد...

- داداش...

جوابم را نداد...

دستش را رها کردم و با تمام وجود...

با تمام دلم از پشت در آغوشش گرفتم...

" - محسن جان داداش...

می دونم دلت راضی نیست...

اما رو برنگردون از خواهرت"...

میان حرف به سمتم برگشت و محکم در آغوشم گرفت...

" - ششش، محیا من هیچوقت ازت رو برنمی گردونم...

من خوبیه تو رو میخوام...

میخوام بخندي"...

صورتم را با دستانش گرفت...


romangram.com | @romangram_com