#بغض_محیا_پارت_520
سرم را بوسید و گفت...
- عمه سري قبل که نتونستم برات سنگ تموم بزارم...
ایشالا این سري جبران میکنم...
و انگشترش را داخل انگشتم کرد...
مال مادر بزرگمه...
به تو میرسه دخترم،خوشبخت باشید الهی...
لبخندي زدم و رویش را بوسیدم...
- ممنون عمه جان...
آقاجون گفت...
- انشالا فردا شب میگم حاج آقا بیاد...
و یه محرمیت بخونه تا ببینم چی میشه...
قند در دلم آب کردن با شنیدن اسم محرمیت...
یعنی دوباره میشد مال اوباشم...
مال همین مردي من روبه رویم نشسته بود و جلوي همه بی پروا از عشق صحبت کرد؟!...
صداي نعیم نگاهم را به طرفش کشاند...
" - اي بابا کار این دوتا که راه افتاد...
دیگه بریم شام بخوریم...
بابا دارم میمیرم از گشنگی...
حالا زن دایی بشینید از داداش امیرعباس تعهد نامه بگیرید"...
همه خندیدند جز مادر...
حتی محسن هم لبخندي زد...
ساحل رو به نگار کرد...
"- پاشو...
پاشو بریم شام بکشیم...
تا نعیم سر همه رو به خاطر شکمش به باد نداده"...
romangram.com | @romangram_com