#بغض_محیا_پارت_519
من دیگه پشتت نیستم"...
دلم لرزید از حرفش و سرم را پایین انداختم...
من که تا پاي جانم هم پاي خواستن امیرعباس رفته بودم...
اینبار پس باکی نبود...
ساحل شیرینی را جلویم گرفت و با لبخند تعارف کرد...
بفرما عروس خانوم دهنتو شیرین کن...
لبخندي زدم و شیرینی را برداشتم...
و داخل پیش دستی مقابلم گذاشتم...
که مادر دوباره زیر گوشم گفت...
- پاشو یه سینی چاي بیار...
همینجور مثل ماست نشین...
از جا بلند شدم و داخل آشپزخانه رفتم...
نفسم را به بیرون فوت کردم...
هزار بار دعا کردم کسی را که چاي را از قبل دم کرده بود...
استکان ها را روي سینی چیدم و چاي ریختم...
و داخل سالن بردم تا تعارف کنم...
از آقاجون شروع کردم...
لبخندش دلگرمم کردم مثل همیشه...
به عمه و عموها تعرف کردم و به امبر عباس رسیدم...
چاي راتعارف کردم،نگاهم کرد و لب زد...
- اینبار واسم یه دونه مخصوصشو آماده نکردي؟!...
لب گزیدم و چشم اطراف گرداندم و سریع گذشتم...
این امیرعباس جدید کمی بی پروا نبود؟!...
سینی چاي را بعد از اینکه به همه تعارف کردم روي میز گذاشتم وسرجایم تشستم ...
که عمه اشکی که گوشه چشمش بود را سترد...
و انگشتر سنگین و قیمتی اش را که همیشه همراه خود داشت...
از انگشتش در آورد و به سمتم آمد...
romangram.com | @romangram_com