#بغض_محیا_پارت_518
نه زن دایی اگه قراري بود که الان همگی اینجا ننشسته بودیم...
من الان از شما فقط یه فرصت میخوام...
که بتونم زنمو خوشبخت کنم ،جبران کنم...
آنقدر احترام داشت میان خانواده...
که روي صحبتش کسی حرفی نزند...
حتی مادر و محسن که اخم هاي درهمشان نشان می داد ناراضی بودنشان را...
مادر دنبال حرف امیرعباس گفت...
" - والا چیزي نمیشه گفت با این صحبتات امیرعباس جان...
مثل اینکه محیام راضیه...
حالا هرچقدر من و محسن بگیم...
شما کار خودتونو میکنید"...
امیرعباس چیز دیگري نگفت...
و آقاجون ادامه داد...
- دخترم به نظرم یه مدت نامزد باشن...
که شما و محسن هم دلتون راضی بشه...
مادر ناراضی تکیه داد...
- والا چی بگم...
ایشالا که خوشبخت باشن...
انگار که همگی با این حرف مادر نفس راحتی کشیدند...
و آن جو سنگین کمی سبک شد...
صحبت میان بقیه گل انداخت...
و من همچنان لال شده سر جایم خشک شده بودم...
با صداي مادر به خودم آمد و به سمتش برگشتم...
که آرام زمزمه کرد...
"- محیا اینبارم کار خودتو کردي...
اما بدون راه برگشتی واست دیگه تو خونه ي من نیست...
انتخاب کردي هرچیم شد پاي انتخابت وایمیسی...
romangram.com | @romangram_com