#بغض_محیا_پارت_517

دیگه نه ما و نه خودشون تحمل داغ شدن نداریم...

بازي تازه تموم شده رو دوباره شروع نکنیم...

تازه آرامش برگشته به خونه بزاریم بمونه"...

امیرعباس گلویی صاف کرد...

و نگاه کردم به سویش...

"- زن دایی حرف شما متین...

محیا دیگه محیاي قبل نیست...

منم دیگه اون امیرعباس قبل نیستم...

من میخوام با محیا زندگی بسازم آروم بشم کنارش...

چون دیگه فهمیدم جز محیا کنار هیشگی آروم نمیگیرم"...

گونه ام سرخ شد از بی پروا حرف زدنش...

ادامه داد...

" - میخوام عمرمو کنارش بگذرونم...

میدونم شما تجربه تلخی داشتید...

داماد خوبی براتون نبودم...

شوهر خوبیم برا محیا نبودم...

راستش زندگی نبود زندگی قبلیمون...

اما زندگی میخوام بسازم الان کنارش"...

رو به محسن کردو گفت...

" - محسن تو برادر منی و خواهرمو دستت امانت سپردم...

و الحق که کم نذاشتی...

میدونم امتحان پس دادم و بدجور رد شدم...

اما یه بار ازتون فرصت میخوام به خاطر من به خاطر محیا...

که سامون بدیم به زندگیمون"...

مادر با اخم گفت...

- والا چی بگم امیرعباس جان...

مثل اینکه تو و محیا همه قرارا و قولاتونو گذاشتید...


romangram.com | @romangram_com