#بغض_محیا_پارت_516
و میدونم عاشقی چه حالیه...
اما من عاشقی ندیدم تو زندگی محیا و امیرعباس...
که دوباره بخوام خواهرمو بفرستم جاي اولش"...
نگاهم کشیده شد به امیرعباسی که...
در سکوت بی هیچ واکنشی گوش میداد...
به حرف هایی که راجبش میزدند...
عمه با مهربانی رو به محسن کرد...
- محسن جان اینبار فرق میکنه...
میدونی مادر خودت...
اینبار هر دوشون میخوان به زندگیشون سامون بدن...
لجبازي رو کنار گذاشتن...
رو به من کرد...
- مگه نه مادر؟!...
دهان باز کردم که تایید کنم...
که چشم غره ي مادر دهانم را بست...
مادر به جاي من جواب داد...
" - مرجان میدونی مثل خواهرمی...
و امیرعباسم که برام با محسن فرقی نداره...
تو خودت جاي من بودي میدادي دخترتو؟!...
به وااﷲ اگر میدادي...
امیرعباس خوبی و جوونمردیش تو کل بازار و محل زبونزده...
اما تو خونش به زنش بدجوربد کرد...
براي محیا مرداي بهتري هست...
من میخوام دخترم حداقل براي بار دوم خوشبخت بشه...
شاید الان خودشم راضی باشه اما عاشقی کورش کرده...
نمی دونه داره چیکار میکنه...
صلاح اینه که همون دختر دایی پسر عمه بمونن...
romangram.com | @romangram_com