#بغض_محیا_پارت_515
از قیافه مادر معلوم بود بحث زیاد خوشایندش نیست ...
که آنطور اخم کرده به دهان آقاجون زل زده...
نگاهم کشیده شد به امیرعباس که مرتب تر از همیشه...
محکم و آرام سر جایش نشسته بود...
زن عمو با دیدنم لبخندي زد...
- به به بفرمایید اصل کاري هم اومد...
با خجالت کنار مادر نشستم...
و اما خدا میداند در دلم چه شهر آشوبی بود...
از اخم هاي مادر و محسن...
نمی دانم کجاي صحبت بودند که مادر رو با ناراحتی رو به آقاجون کرد...
" - وااﷲ آقاجون محیا دیگه محیاي سابق نیست...
که بشه راحت زد تو سرش...
روش هوو آورد...
شما یه نگاه به موقعیت اجتماعی و رفتار محیا بندازید...
شما با چه انصافی میخواي این دوتا دوباره عقد کنن؟"!...
آقاجون با آرامش و لبخند همیشگی اش گفت...
" - دخترم من نمی خوام خودشون همو میخوان...
وبحث یه عمره دخترم نه یه روز دو روز...
زندگی دل می خواد نه موقعیت اجتماعی...
امیرعباس گفت به من مرد عاشقی و زندگی ام ...
منم پشتش شدم"...
نگاهم به محسن کشیده شد که با اخم لب میفشرد و ساکت بود...
و تنها من میدانستم براي حفظ احترام سکوت کرده...
و از ته دل آرزو کردم ساکت بماند...
اما انگار خدا صدایم را نشنید که صدایش در آمد...
که با همان متانت همیشگی اش رو به آقاجون کرد...
"- والا آقاجون منم عاشقم...
romangram.com | @romangram_com