#بغض_محیا_پارت_514
نشستم حوصله کاري نداشتم...
و بیچاره ساحل که بقیه کارها رو انجام داد بی حرف...
و چقدر ممنون درك و فهمش بودم...
حال بدي داشتم...
دائم میترسیدم امشب اتفاقی رخ دهد...
انگار در دلم رخت میشستند...
نگاهی به اتاق تمیز شده ام کردم...
اصلا نفهمیدم ساحل بیچاره کی رفته بود...
بی آنکه حتی از زحماتش تشکر کنم...
بلند شدم از جا و بدنم را کشیدم...
خشک شده بودم و عجیب نبود...
اصلا نفهمیدم ساحل بیچاره کی رفته بود...
بی آنکه حتی از زحماتش تشکر کنم...
بلند شدم از جا و بدنم را کشیدم...
خشک شده بودم و عجیب نبود...
ساعتها بود یک مدل نشسته بودم و فکر میکردم...
دیوانه شده بودم و به خودم حق میدادم...
میترسیدم از سرنوشتی که دائم مرا بازي میداد...
ازجا بلند شدم دوشی گرفتم و حاضر شدم...
حاضر شدنم طولی نداشت...
با محدودیت هایی که امیرعباس برایم گذاشته بود...
دستی به لباس روشنم کشیدم و چادرم را مرتب کردم...
نگاهی به ساعت انداختم...
باید رسیده باشد امیرعباس از سر کار...
دیگر تحمل اتاق را نداشتم...
سریع پایین رفتم و دیدم همه دور هم نشسته و سحبت میکنند...
کمی دلگیر شدم ،بی من راجع به من حرف میزدند؟!...
romangram.com | @romangram_com