#بغض_محیا_پارت_513
لبخند شیرینی زد...
- خوبه که تو و داداش با هم خوبین...
بعد اینهمه طوفان...
لب فشردم و سرم را پایین انداختم...
حتی یاد اتفاقات گذشته پشتم را می سوزاند...
ساحل زودتر به خود آمد...
- خیلی خب حالا اینجا رو زودتر جمع و جور کنیم و حاضر شیم...
دوباره به سمتم برگشت...
- میگم محیا...
تا شب جلو مامان مژگان و محسن آفتابی نشو...
که ترکششون نگیرتت...
سري تکان دادم...
- آره همین کارو میکنم...
حقم دارن اونا...
ساحل نفسش را فوت کرد...
- محسن که توپش خیلی پره...
نگاهی به من کرد...
" - خودتم میدونی به احترام آقاجون چیزي نمیگه...
اما حسابی مخالفه...
همه دیگه تقریبا میدونن تو و امیرعباس با هم بیرون میرید"...
چشم گشاد کردم...
- واقعا؟!...
چشم غره اي نثارم کرد...
- نه پس خرن همه...
در دلم آشوب شد...
پس دلیل تندي مادر و بی محلی محسن همین بود...
استرس گرفته بودم و اعصابم داغون شده بود...
romangram.com | @romangram_com