#بغض_محیا_پارت_512
تماس را برقرار کردم که صداي گرمش داخل موبایل پیچید...
- سلام عروس خانوم خودم...
معترض گفتم...
- قرار نبود اینقدر زود اقدام کنید...
خندید...
- اول سلام خانوم خانوما...
با ناراحتی کوتاه سلامی کردم...
و خدا می داند در دلم قند آب میکردند...
و به قول مینا تنها ناز میامدم...
" - اول که قهر نکن اصلا دوست ندارم شب خواستگاري قهر باشی...
دوماعزیزم من که گفتم شما همه چیزو بسپار به من"...
به زمین خیره شدم...
- چی بگم والا...
- هیچی یه بله ي درست و حسابی پس بده...
خندیدم...
گفت...
- اي جاان...
دیگه ام وقتی خودتو لوس میکنی اونجوري لباتو جلو نده...
ابرویم را بالا رفت و با شک نگاهی به در انداختم...
نکند مرا میبیند...
یا انقدر دقیق حرکاتم را از بر بود؟!...
- حالام برو آماده باش...
لب فشردم و خداحافظی کردم...
و نگاهم روي ساحل که موشکافانه و کنجکاو زل زده بود به من ثابت ماند...
دستی جلوي صورتش تکان دادم...
- خانوم؟!...
به چی زل زدي؟!...
romangram.com | @romangram_com