#بغض_محیا_پارت_511
و تا بالا که رسیدم چند باري سکندري خوردم...
در را باز کردم و به ساحل نگاهی انداحتم...
که فرش اتاقم را شامپو میکشید...
و پرده را هم وصل کرده بود...
آنقدر منقلب بودم که حتی ناي تشکر هم نداشتم...
خودم را روي صندلی پرتاب کردم...
ساحل زیر چشمی نگاهم کرد...
" - والا یه خواستگاري دیگه این اداها رو نداره...
حالا خوبه بار دومتونه...
تا فیها خالدون همو درآوردین"...
با دهان باز به ساحل نگاه کردم...
- ساحل؟!...
تو میدونستی؟!...
بی خیال فرچه را روي فرش گذاشت...
- احمق مگه میشه خان داداشم بخواد بیاد خواستگاري...
اونوقت به مادر و خواهرش نگه...
حرصی شدم و بلند شدم...
بالشت روي تخت را به صورتش پرت کردم...
و مسخره اي نثارش کردم...
"- وا چیه خوب...
گفتم آقاجون بهت میگه دیگه...
نگا همینجور داري پس میوفتی...
چه برسه به اینکه از قبل میدونستی...
دهان پر کردم تا جوابش را بدهم...
که موبایلم زنگ خورد...
و نام امیرعباس رویش چشمک زد...
چشم غره اي نثار ساحل کردم...
romangram.com | @romangram_com