#بغض_محیا_پارت_510

با تعجب چشم گشاد کردم...

- امشب؟!...

خندید...

" - آره بابا جان در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست...

به خصوص که آقاي داماد عجله داشته باشه براي بردن عروسش"...

در دلم قند آب کردند...

و گو نه ام سرخ شد...

که غنچه ي لبخند آقاجون باز شد...

- پاشو باباجان...

پاشو برو حاضر شو...

مثل اینکه قراره تو اول و آخر عروس امیرعباس باشی...

با نگرانی گفتم...

- ولی آقاجون محسن و مادر...

راضی نیستن...

میدونید که...

چطور بگم...

مطمئن چشم روي هم گذاشت...

- میدونم بابا جان میدونم...

درست میشه...

صبوري کن...

اونا هم راضی میشن به وقتش...

سري تکان دادم و از جا بلند شدم...

و با اجازه اي گفتم...

آقاجون عینکش را روي چشمش گذاشت...

- خدا به همراهت بابا جان...

خدا به همراهت...

دلشوره لحظه اي امانم نمی داد...


romangram.com | @romangram_com